با سلام به دوستان عزيز گرامي
امروز تصميم دارم براتون از عشق بنويسم
کلمه اي که ادراک صحيح ان تا حدود بسيار زياد از وجود انسان خارج
بهر حال تصميم گرفتم در مورد نگرش حاد ان در اين نوشته بهره بگيرم
به نظر من صحبت کردن در مورد عشق خودش به يک نظر واحد ميرسه
و سعيم بر اين کاملا منطقي وبدون اثر گزاري مکتب خاصي بنويسم
هر کس غالبآ توجيه و توضيحي در مورد عشق داره در نظام کلي طبيعت
عشق يک معني داره که ما فقط از اون استفاده ميکنيم و محدود افرادي هستند که او را درک ميکنند
همه قبول داريم متولد شديم واز خصوصيات والدينمون بي بهره نبوديم و وابستگي و علا قه قلبي نسبت به اونها رو (در حالت عادي) نميتونيم منکر بشيم
از اين علاقه ميتوان نتيجه گرفت که حد اقل انسان نا خودگاه وابستگي به افريننده خودش داره
طبق جهان بيني حاکم بر منطق افرينش انسان به علت به اثبات نرسوندن چگونگي بوجود امدن انسان روايات و نظرات
شرط شخصي انسان است و هر انساني ميتواند برداشتها متفاوتي داشته باشد
به همين دليل است که فرقه هاي زيادي در دنيا وجود دارد و جالب اينجاست که اينهمه مکتب
"حرفي براي گفتن دارند" نتوانسته اند
منکر خالقي بر اين دنيا باشند و اين خودش يعني يک نظام واحد براي انسان
نشان ميدهد که تمام انسانها اين نياز افريده شدن را در بر دارند
حال پدران و مادران ما نيز بر اين عقيده بوده و در اين حس مشترک بودند و حال اين نياز را در حيوانات گياهان و همه همه چيز در اين
دنيا ميتوان به اثبات رساند
نتيجه گيري اين حس در تمام موجودات زنده مشترک ؟ پس
همه يک حس مشترک داريم و ان هم پرستش
نشان ميدهد خالق ما و تمام موجودات يکي هست که
نبايد خودش افريننده اي داشته باشد
که باعث نشود او نيزحس پرستش داشته باشد
يک نکته::
چگونه بفهميم ما در حالت عادي وابستگي به خالقمون نشون ميديم
حس وابستگي دو فرد را باهم در نظر بگيريد وقتي با همند دوري خودشون احساس نميکنند
ولي وقتي از هم دور ميشند گوشه گير تنها و بي استفاده ميشند پس
ما اگر از خالقمون دور بوديم بي استفاده تنها بوديم ميتوان فهميد که ما ناخداگاه بهم متصليم
نکته::
از اين باور ها ميتوان نتيجه گرفت ما بلکه (طبيعت . حيوانات...) افريده شوديم و ميدانيم
که هر خالقي مخلوقانش را دوست دارد و خصلت هايي از خالقش
به ارث ميبرد که باعث ميشود بفهميم ما را يک خالق بوجود اورده
نکته::
حال چرا اينهمه مکتب
اول اين بايد بگم ما هر مکتبي رو داشته باشيم بايد بدانيم مکتب چگونه به افريننده نزديک شدن را بايد در اولويت قرار دهد
حس مشترک تمام انسانها
اساس مکتب راهبردهاي اجتماعي به رساندن واقعيت
که نبايد از هدف اصلي جدا شود
نکته::
چگونه پروردگار را به پرستيم (اولين اولويت درک پروردگار ) به نماز خاندن يا کليسا رفتن نيست
بايد او را حس کنيم و با حسمان او را بپرستيم انگونه که ما را بهم نزديک کند
نبايد کارهايي رو که حس ميکنيم اشتباه است انجام دهيم واگر انجام داديم بايد فراموش کنيم
نبايد لطمه اي به رابطه مان با پروردگارشود. (طلب بخشش تا حدودي باعث اين فراموشي ميشود)؟
بايد بدانيم ما انسانيم و با بغيه موجودات فرق ميکنيم و نشان دادن اين فرق خودش يک راه رسيدن به اوست
حال هر انساني بايد بداند چرا اشرف مخلوقات است
نتيجه گيري:: بدليل وجود افراد زير صلا حيت در مکتبها امکان دارد در مکتبها اشکالاتي وجود داشته باشد
در هر مکتبي بايد تفکر کرد و حال با تصميم خودمان ان را اتخاذ نمود
انسانيت اولويت دوم بعد از پرستش پروردگار است اين را مهمترين را رسيدن به اوست
حال ميتوان با اولويت بندي مکتب خود را پيدا کرد
هر مکتب را که داريد بايدخداوند را انجور که حس ميکنيم شايسته اوست بپرستيم
و نبايد به هيچ وجه بندگان او را بپرستيم زيرا خود انها حس پرستش دارند
اما عشق:::
بدن انسان مکانيزم قابل توصيفي دارد و ميتوان او را بوجود اورد ولي انسان داراي بعدهاي فراواني است
که ما فقط قادر به حس کردن جسم هستيم وميتوانيم جسم را ترميم کنيم
در اين حالت معمول ما يک محرک هستيم و با ماشين هيچ فرقي نميکنيم
پس جاي "محبت . نفرت .کينه..." کجاست.؟
همانطور که ميدانيد و اثبات شده ما داراي بعدي به نام روح هستيم
شايد خيلي ها بگن محبت در قلب انسان ولي بهتر است بدانيد قلب يک پمپ و جاي ديگري ندارد
محبت داراي جسم نيست ::پس از يک جسم بوجود نمي ايد
بايد از يک بعد ديگر باشد وايا ما قادر به درک ان بعد هستيم
هرگز :: چرا
زيرا ما فعلا داراي واکنش جسمي هستيم و دراين حيات با جسم هستيم
نکته::::
از کجا بفهميم ما جسممان زندگي ميکند يا بعد ديگرمان
اگر ما چند روز اب نخوريم ميميريم اين دليل بر اينست جسممان از کار ميافتد
و ما نميتوانيم در حالت عادي در اين سرا از يک بعد ديگر بميريم
يک نکته مهم:::
حال که ما جسم هستيم چگونه وجود افريدگاري که جسم نيست را درک کنيم
بايد گفت از خواص جسم خارج پس اين همه محبت در کجاي ما قرار دارد
اين از خواصيست که خداوند به انسان داده که همواره ناخوداگاه بسمت عشق او کشيده شود
واگر اين حس را از ما بگيرند ماشينهايي بيش نخواهيم بود
: حال ايا اين معني کلمه عشق نيست:::
پس چرا بغضي افراد اين حس را به جهت هاي ديگر ميکشانند واز ياد افريدگار غافل ميمانند
خداوند به انسان عشق داده و ما بايد از اين عشق بهره ببريم اما در کنار سايه عشق او
زيرا اوست که ما را افريده اوست که از ما برتري دارد وديگر هيچ انساني از ديگري برتري ندارد
به اميد به او رسيدن
لطفا قبل از نتيجه گيري خوب مطالب را چند بار بخوانيد