من اين تنهاييم را دوســــت دارم
مـــن اون عمريه همبستر هستيم رفيقيم مـــــا دو تا دلبسته هستيم
گرفتاريم به يکرنگـــــــي تو دنيا نباشد جـــــز دو رنگي دشمن ما
چه ميگويند که اسي نازنين است دلش تنها ترين دل در زمين است
هميشه يـــار غمخوارش خدا بود ولي حالا از اونم بي نصيب است
شما اي رنگ فروشان هزار رنگ نباشيد روزگاري بـــــهتر ازمــــن
زده اتيش وجــــــــودم را مصيبت ز عشق کينه جـــــرم جـــــنايت
کجا هست حال روزي بدتر از من چنين بيگانه در آغـــــوش ميهن
بسوزند تار مويي در خــــرافات که فــــــــــردا او بيايد بر سرما
در اينجــــــــا ادمــــکها کور لالند مثل خر در زمين دنبال نـــــــانند
نه بويــــي از خــــداوند مــــحبت نه شمشيري در اين راه جــــهالت
نه ايماني نه کرداري نه راهــــي به دنبال کدامين ره کــــــــــمالين
شما اي رنگ فروشان هزار رنگ نباشيد روزگاري بهتر از مـــــن
نبايد با شماها دم به دم شــــــــــد چنين مست خراب خاک بسر شد
هميشه مشکل مردم همين هســـت که فکر ميکردند اين دنيا برين است
زحال دوست آشنـــــايان غــــــــريبند که اين عاشق کشان اهـل زمينند
سکوت اين شب از مــــن دريدند دلم را زنده زنده سربريــــــــــدند
چنين کردند که من امــــروز چنينم زدند کشتند بردند عمـــــر دينـــــم
اگر پايان اين دنيا هــــمين اســــت منم شرمنده معضور بيکــــــــــس
اگرپاياني باشد خــــوشتر از ايــــن نباشم جز شماها اي عجـــــوزين
